من تو اردو مدرسه جمعه ۲۵/۸/۸۶
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦  

جمعه ما از طرف مدرسه رفتیم اردو.....اینم چند تا از عکساش........!

 خودم

گوشی مرا دست پیمان چه می کند

اینم یکی از بچه های کلاسمون (پیمان)

این عکس رو هم خودم گرفتم (قشنگه ؟؟؟)

اینم دو تا عکس کوچولو ی دیگه که با دوربین موبایلم گرفتم

البته چند صدتا فیلم و عکس هم بود که بعدا اگه وقت شد می ذارم

راستی این عقده ی چند روزه رو هم که می خوام بنویسم رو هم بگم و برم شیمی بخونم:

به مناسبت شهادت حضرت علی(ع) یه تئاتر اینجا اجرا شد که واقعا قشنگ بود نویسندش معلم دینی ما بود

دوتا از بازیگراش هم بچه های کلاس ما بودند..!

از اونجا هم کوچولویی فیلم گرفتم که اگه شد تو پست بعدی می ذارم.

پنجشنبه هفته ی پیش هم که قرار بود معلم زبون انگلیسیمون دفترا رو نگاه کنه و از قرار اون روز نه من بلکه کل کلاسمون به غیر از همین پیمان دفتر نیورده بودند.

بعد از امتحان زیست که اون روز داشتیم همه شروع کردن به کامل کردن دفتر انگلیسی...حالا مگه تموم می شد؟!

که اومدم گفتن کلاس سوم تجربی وسالیلاتون رو جمع کنید می خوایم ببریمتون تئاتر عروسکی...اون جا هم جالب بود...اگه شد عکسای اون جا رو هم می ذارم...


 
خودم در هفته ای که گذشت
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦  

 

 

 


 
مدرسه ها داره باز می شه....)-:
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦  

خوب مدرسه ها هم داره کم کم باز می شه .

خیلی زود تابستون تموم شد!

من امسال به جای این که برم دفتر بخرم خودم درست کردم..............!

یه چند صد تا برگه A4 خریدم حدود ۳۰۰ تا.

بعد چند تا عکس خوشگل اما سیاه و سفید طراحی کردم با کامپیوتر...

اینم چند تا از عکسا

خوب همین دوتا بسه ...............یه چیز دیگه که می خوام بدونم این پستم خیلی سیاه سفید بود مگه نه؟!


 
حسام جون تو خونه ی ما
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦  

                                                                                                                                                                                    

حسام جون  الان داره شرک نگاه می کنه


 
تولد کیمیا جونه......خبر دارین؟!
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦  

سلام! 

امروز سه شنبه سی مرداده

فردا هم چهارشنبه روز سی و یکم مرداد و آخرین روز این ماه...............!

و پس فردا آخرین ماه

از فصل آزادی شروع می شه. 

مدرسه ها تا یک ماه دیگه باز می شه....

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت...الان می گم حوصله ام سر رفته.

 ای کاش مدرسه ها باز بود..درس می خوندم کم کمش سرم گرم بود

حالا  وقتی که مدرسه ها باز می شه دو سه ماهی که گذشت

دوباره دلم آرزوی همون روزای بی کار توی تابستون رو می کنه.........!

*

*

*

حالا حوصلتون رو سر نمی یارم بریم سر اصل مطلب

کشیده شدیم به مرداد و شهریور موضوع اصلی از دست رفت....

به نظرتون تولد چه رنگیه؟ من خیلی فکر کردم

و نظر خودم رو می گم: تولد رنگش سفیده

به یکی دیگه گفتم.. گفت: بستگی به رنگ کیک و هدیه های تولدش  داره

                       

نظر شما چیه؟

***

خیلی راحت بگم فردا تولد یه نفره که...

می گن خیلی دوست داشتنیه!

می گن قراره ده سالش بشه (درست گفتم؟)

می گن...

خوب هنوز نفهمیدین...

باشه یه ذره دیگه راهنمای می کنم

می گن امسال می ره کلاس چهارم

می گن یه وبلاگ داره که آدرسش kimia31.blogfa.com ه

تازه یه چیزای دیگه هم می گن

می گن اسمش کیمیاست

نتونستین حدس بزنین؟!

خوب بابا

می گم:

تولد کیمیا جونه

اینم یه دونه از عکسای خوشگلش

خوب من از همین جا ( بندرعباس) تا خونه ی کیمیا حونینا همین بیخ گوشمون (کیش)

تبریکات ویژه می فرستم

"الو کیش ببینم تبریکات من رسیده اونجا یا نه؟!"

"خوب خدا رو شکر که رسیده"

I wish happybirthday

                           

خوب منم یه جور هدیه درست کردم که بدم به کیمیا جون...!

البته یه ذره تنبلی کردم نشد خیلی قشنگ درستش کنم

ولی امیدوارم که خوشش بیاد

کیمیا فقط یادت باشه که اگه خواستی نگاه کنی

حتما برنامه فلش رو کامپیوترت نصب کرده باشی

خوب اینم از کادوی من...

                                


 
خودم؟!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦  

سلام!

خوبین؟ من زیاد خوب نیستم نمی دونم چرا باید یه روز درمیون باید حالم بد باشه

از همون اول تابستون اصلا شانس نداشتم

گفتم می رم ADSL می گیرم بیشتر پست می زنم بیشتر وصل می شم اینترنت و...

اصلا یه دونه از اون کارایی هم که می خواستم بکنم انجام ندادم

از همه بد تر

من با برادرم می خواستم برم (آخه ترم تابستونی گرفته بود و تنها بود)

پنجشنبه هفته ی پیش حرکت داشتیم

چهارشنبه یعنی دیروزش دوستش (دوست برادرم) زنگ زد

گفت:

منم می خوام باهات بیام ولی بلیط گیرم نیومده تو (یعنی برادرم) نمی تونی بلیط گیر بیاری

از اونجایی که دوست برادرم برای ترم تابستونی هم ثبت نام کرده بود پولش رو هم داده بود

و برادرم خیلی دلش براش سوخت (اینش رو درست نمی دونما)

و با تمام متانتی که می تونست به خرج بده اومد بهم گفت:

می شه این دفعه با من نیای؟!

بعد کل ماجرا رو تعریف کرد

من تا دو دقیق چشمام گرد شده بود داشتم نگاش می کردم

دیدین؟ اینم نشد آخه خداییش اینم شانسه که من دارم

تازه از همه وحشتناک تر من دیشب جواهری در قصر رو ندیدم

برای تکرارش هم خواب موندم

هوا این جا خیلی گرمه..آخ ببخشید گرم نیست داغه

مطمئن باشین هر وقت برین بیرون و برگردین البته با پای پیاده

دو کیلو وزن کم می کنید (قابل توجه موسسات لاغری)

مثلا نگاه کنید این منم تو اول تابستو

 

  

با این هوای داغ گمون کنم تا آخر تابستون این جوری بشم

 

 

 

دقیقا یک هفته ی پیش روز بابا ها بود..

روزشون مبارک

تو اون روز خیلی بهمون خوش گذشت

خوب من دیگه باید برم

با پسر خالم اومدیم بیرون یه سر هم اومدم کافی نت که یه پست بزنم

قراره پسر خالم بره فیلم هری پاتر رو بگیره

آخه کسی نیست به این بشر بگه آخه تو همین یک ماه پیش رفته بود

یه DVD هری پاتر گرفته بودی

می گه نه! این شماره پنجشه

هر چهار تا رو دیدم ولی این کیک فرق می کنه

عقل سالم در بدن سالم

گمون به خاطر همین شعاره که همیشه یه جای بدنش درد می کنه

خوب خداحافظ

 


 
 
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦  

سلام ! خوبین که؟

منم خوبم تو این هفته بی کار تر از همه ی روزام بود قرار بود برم کلاس کامپیوتر ولی دیدک حوصله ی رفتن کلاس رو ندارم........! حالا دارم یه کاری اجام می دم شاید به درد درس ادبیات سال سومم بخوره.........

شاید معلممون اون رو به عنوان یه کار عملی قبولش کنه و یه نمره ی بخور و نمیری بده....

دارم کل شاهنامه رو داخل CD می چپونم.................برای این کار از دوتا برنامه استفاده می کنم(Flash MX 8 & Power Point) کار چنئان سختی نیست ولی خیلی طول می کشه..

چیز جالبی می شه...

ولی فعلا منتظرم تا برادم امتحاناش تموم بشه وقتی ترم تابستونی بگیره منم باهاش برم....

گمون کنم خیلی بهم خوش بگذره......................... ولی یه چیز دیگه هم گمون کنم .....

امتحاناش حدود بیست و هفتم ، بیست و هشتم تیر ماه تموم می شه...

اول یا دوم مرداد می رسه   نهم یا دهم مرداد با هم راه می ریم...

به احتمال زیاد تا آخرای شهریور هم اون جا می مونیم ......................................به احتمال زیاد اگه بخوام پست بزنم از همون جا پست می زنم.........................!!!

تو پست قبلیم هم یه نفر به خاطر جکایی که نوشتم ناراحت شده بود از همین جا از همه ی کسایی که نارحت شدن و

به روی خودشون اوردن و نیاوردن معذرت می خوام و قول می دم که دیگه تکرار نشه

به اون یکی وبلاگم  هم یه سر بزنید یه چیز جالب توش گذاشتم قالبش رو هم خودم ساختم.........

ممنون می شم که اونجا هم نظرتون رو بگین..........

فعلا بای بای  آخ راستی یادم رفت بهتون بگم تو این چند روز هم به کسی نگفتم عذاب وجدان گرفتم

تو رو خدا ببخشیدا که یادم رفت از هفته ی پیش تا حالا دارم خودم رو می کشم که این رو چه جوری بگم

جمله ی خیلی مهمییه می خواستم بگم که خیلی    ین.

اینم جمله ی آخر آسمان چشمان آبی خداست، و نگران همیشه ی من و تو

حالا دیگه واقعا بای بای


 
من و پسر خالم
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦  

سلام!

 

خوبین که؟ من خوبم

خوش می گذره؟ به من که خیلی خوش می گذره با پسر خالم اومده خونمون یه چند روزی بمونه

...با هم بازی می کنیم

 

...اینم عکسای من با اون

دو  سه روز پیش وقتی اعلام کردن که بنزن از ساعت 12 امشب یعنی اون شب سهمیه بندی می شه

...رفتیم بنزین بزنیم چون ماشینمون اصلا بنزین نداشت

 

 

 

دیروز یعنی دیشب با معین و دوتا پسر خاله ی دیگم رفتیم اسکله جالی خیلی قشنگیه اگه گذرتون اینجا (بندرعباس) افتاد حما یه سر اسکله برین

البته تو شب چون خیلی قشنگ تره

چند تا عکس هم گرفتیم

اگه شد تو پست بعدی می ذارمشون

پست بعدیم به احتمال زیاد از توی کلاس کامپیوترم می زنم

 چند تا جوک جالب از تو اس ام اسام خوندم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشین که بخونید:

 

یه ترکه میمیره شب اول قبرش

دوتا شون سوال می کردن

 

به ترکه می گن به نظر شما سیو همان سیب است؟

میگه نه بابا من چند تاشو خوردم صابونه

بقیه رو الان درست یادم نمی یاد اگه یادم اومد بعدا می گم

خوب فعلا  یه بازی جدید رفتیم با پسر خالم گرفتیم

TEST DRIVING

خیلی بازیش قشنگه حتما بخرینش خیلی باهاله

 

این یکی همین جوری بود

خوب فعلا بای بای

 
اولين پست خوشگل من
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦  

Hello

خوبین که ؟ الان من دیگه امتحاناتم تموم شده یعنی تابستون من شروع شده دیروز با ایمان همونی که پارسال با هم می رفتیم کلاس کامپیوتر برای برنامه نویسی ویژال بیسیک ثبت نام کردیم البته کی شروع بشه خدامی دونه.............................................

قرار بود امروز یه پست بزنم .... این اولین پستمه رسمیه که تو این وبلاگ جدیدم می زنم...

پنج شنبه امتحان زبون فارسی داشتم (امتحان یکی مونده به آخری) وقتی رسیدم خونه کفشای داداش بزرگه رو دیدم .

اِ وا من که دیروز داشتم باهاش تلفنی صحبت می کردم .می گفت الان تو دانشگام دارم می رم خونه....الان این جا چه کار می کنه اصلا چه جوری این قدر سریع رسید رفتم تو دیدم خوابه کسی دیگه ای هم خونه نبود بعد از نیم ساعت بیدار شد .

وقتی بهش گفتم که چه جوری امده گفت: دیروز بهت گفتم که داره باد می یاد باد نمی یومد سوار قطار بود سرم هم از پنجره بیرون بود تا این موبایله آنتن بده.............. ..

این بشر دو روز تو راه بوده و به کسی هم نگفته ... خوب دیگه اداش منه مثل خودمه نه اشتباه شد من مثل اونم...

خوب آخرین امتحانم امتحان زبون انگلیسی بودش چون امتحان هماهنگ استانی بود امتحان ساعت 10 شرو می شد . طبق معمول روزای دیگه ی امتحانی سرویس دنبالم نیومد با همون قدری که تو جیبم بود تا مدرسه رو دربستی رفتم .

ساعت 11:30 که امتحانم تموم شد منتظر بقیه بچه ها بودم که اونا هم بیان تا با هم خداحافظی کنیم...............به پیشنهاد یکی از بچه ها همه پول گذاشتیم که بریم بستنی بخریم این کاری بود که معمولا هر ماه سر کلاس فیزیک انجام می دادیم خوب بستنی رو خوردیم ساعت12:15 بودش که گفتن بچه های سرویس آقای اعتمادی خودشون برن چون آقای اعتمادی براشون یه مشکلی پیش اومده نتونستن بیان..ای بابا با چی بریم تنها دویست تومن دیگه تو جیب من بود...........مجبور شدم با پا برم دیگه

حالا خیلی راه هم نبود ولی آفتاب خیلی شدید بود و هوا هم خیلی گرم بود..................

شانس گند من هم کلاه هم رو نبرده بودم این آفتاب هم مستقیم روی دفتر زبانم که روی سرم گرفته بودم بود وقتی رسیدم خونه جلد پلاستیکی روی دفترم انقدر نرم شده بود که اگه بهش دست می زدی اثر انگشتت روش می موند ...............ساعت 1:30 رسیدم خونه همون دویست تومن جونم رو نجات داد(باهاش آب معدنی خریدم وگرنه از تشگی می مردم) به محض این که رسیدم خوابیدم. وقتی بیدار شدم چشمتون روز بد نبینه از دماغم همین جوری داشت خون می امد رفتم شستمش .

همه ی مردم تو آفتاب خون دماغ می شن من که دیگه تو آفتاب نبودم تازه خوابیده بودم مثل بارون از دماغم داشت خون می اومد

حالا از همون موقع تا حالا هر وقت یه ذره گرمم می شه دماغم خون می یاد.درد هم ندارها ولی خیلی بدم می یاد

بعد از ظهرش هم که گفتم با ایمان رفتیم هم کلاس ثبت نام کردیم و منم برای خودم یه فلش مموری خریدم

تو ای چند روز داشتم با فتوشاپ کار می کردم چند تا عکس قشنگ درست کردم که تو پست قبلیم یکیشش رو گذاشته بودم.

ولی امروز یکی درست کردم خیلی قشنگ تر شده البته بعضی چیزاش رو از روی کتاب کمک گرفتم.

اینم دوتا تا عکسی که درست کردم....

Sea & Moon

my galaxy in sky

اینم عکس خودم (دارم یکی از شعرای ناصر عبدالهی رو گوش می دم همونی که میگه: دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت....)

خودم

خوب دیگه چی بگم؟ خیلی چیزا داشتم که بگما همین که شروع کردم به نوشتم همشون یادم رفت

اصلا ولش کن این پسته داره زیاد می شه

آها راستی یادم اومد.. می خواستم درباره ی وبلاگ قبلیم بگم که می خواستم چه کارش کنم!

حالا ولش کن حتما تو پست بعدیم می گم البته به بعضی ها گفتم!

تمام سعی خودم رو کردم که این پسته قشنگ باشه

به نظر خودم قشنگ شده نظر شما رو نمی دونم ممنون می شم که نظرتون رو بگین.

فعلا..

bye-bye


 
اولين پست تو کهکشان خودم
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦  

سلام! خوبین؟ نمی دونین الان چه ذوقی دارم که تو اولین وبلاگم تو پرشین بلاگ دارم می نویسم...

اولین چیزی که می خوام بذارم عکسیه که دیروز خودم با فتوشاپ ساختمش

برگ و باد و شب